تبليغاتX
عاشقانه ها

 

 

 

 

توآفتاب روشن آن سوی برکه ای

 

 

گفتم بهار و یاد تو آمد به خاطرم

پر شد دوباره از تو تمام مشاعرم

تو آفتاب روشن آن سوی برکه ای

من بال های خسته مرغی مهاجرم

یک دوره گرد خانه به دوش ترانه خوان

توصیف ساده ای شده از وضع ظاهرم

هر جا شلوغ بود تو هم لحظه ای بمان

شاید منم که باعث سد معابرم

حق با شماست مثل همیشه ولی بدان

تو ایستگاه آخری و من مسافرم

ناگاه آمدی و من از شعر پر شدم

از آن به بعد تا همه عمر شاعرم

آقا٬ دوباره باز شده سفره دلم

گفتم بهار و یاد تو آمد به خاطرم

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 19:17 توسط محبوبه وفائیان |


گفتم که در کنار تو باشم ولی نشد

دلخوش به انتظار تو باشم ولی نشد

تو٬ اولین کسی که مرا صید می کند٬

من٬ آخرین شکار تو باشم ولی نشد

تو ساحل پر از صدف روبرو و من

دریای بی قرار تو باشم ولی نشد

قسمت نبود سهم هم از زندگی شویم

پیش آمدم که یار تو باشم٬ ولی نشد

ناف مرا به نام زمستان بریده اند

می خواستم بهار تو باشم ولی نشد.

 

             **************

با اینکه در سکوت عجیبی شناور است

یک شانه از بلندی فریاد من سر است.

او اتفاق تازه باغ ترانه هاست

مثل انار اول پائیز نوبر است

حتی خیال بودن او در کنار من

با اینکه مبهم است ولی شادی آوراست

اصلا بنا نبود که من عاشقش شوم

من از قماش دیگر و او چیز دیگر است

در لا به لای شعرم از او یاد می کنم

آری شروع عاشقی اینطور بهتر است

می دانم اوست شاعر پایان شعر من

شعری که سخت منتظر بیت آخر است.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 21:37 توسط محبوبه وفائیان |